BG 2.16 — سانخیا یوگا
BG 2.16📚 Go to Chapter 2
नासतोविद्यतेभावोनाभावोविद्यतेसतः|उभयोरपिदृष्टोऽन्तस्त्वनयोस्तत्त्वदर्शिभिः||२-१६||
ناسَتو وِدیَته بهاوو نابهاوو وِدیَته سَتَح . ُبهَیورَپِ دریشطو.َنتَستوَنَیوستَتتوَدَرشِبهِح ||2-16||
नासतो: not | विद्यते: is | भावो: being | नाभावो: not | विद्यते: is | सतः: of the real | उभयोरपि: of the two | दृष्टोऽन्तस्त्वनयोस्तत्त्वदर्शिभिः: (has been) seen
GitaCentral فارسی
موجود غیرواقعی وجود ندارد و موجود واقعی عدم ندارد. حقیقت هر دو توسط حقیقت‌بینان دیده شده است.
🙋 فارسی Commentary
【معانی کلمات】 Na - نه، Asatah - برای غیرواقعی، Vidyate - است، Bhavah - وجود، Na - نه، Abhavah - عدم وجود، Vidyate - است، Satah - برای واقعی، Ubhayoh - برای هر دو، Api - همچنین، Drishtah - دیده شده، Antah - حقیقت نهایی، Tu - در واقع، Anayoh - برای این دو، Tattvadarshibhih - توسط عارفان به حقیقت. 【تفسیر】 آتمان (Atman) تغییرناپذیر و همگن، یا همان خویشتن، همیشه وجود دارد. این تنها واقعیت استوار است. این جهان پدیداری از نام‌ها و اشکال دائماً در حال تغییر است؛ بنابراین غیرواقعی است. حکیم یا جیوانموکتا (Jivanmukta) کاملاً آگاه است که خویشتن همیشه وجود دارد و این جهان مانند سراب است. او از طریق جنیانا-چاکشوس (Jnanachakshus) یا چشم شهود، مستقیماً خویشتن را درک می‌کند. برای او، این جهان مانند مار روی طناب ناپدید می‌شود، هنگامی که دیده شود که تنها طناب وجود دارد. او نام‌ها و اشکال را رد می‌کند و جوهر زیربنایی را می‌پذیرد، یعنی آستی-باتی-پریا (Asti-Bhati-Priya) یا ساتچیداناندا (Satchidananda) (هستی-آگاهی-سعادت مطلق). از این رو او یک تاتوا-دارشی (Tattvadarshi) یا عارف به حقیقت است. آنچه تغییر می‌کند باید غیرواقعی باشد؛ آنچه ثابت یا دائمی است باید واقعی باشد.
English
Swami Gambirananda
Swami Adidevananda
Hindi
Swami Ramsukhdas
Sanskrit
Sri Ramanuja
Sri Madhavacharya
Sri Anandgiri
Sri Jayatirtha
Sri Abhinav Gupta
Sri Madhusudan Saraswati
Sri Sridhara Swami
Sri Dhanpati
Vedantadeshikacharya Venkatanatha
Sri Purushottamji
Sri Neelkanth
Sri Vallabhacharya
Detailed Commentary
**۲.۱۶. نا‌بود را هستی نیست و بود هرگز زوال ندارد؛ حقیقت هر دو را به‌راستی بینندگانِ گوهر درک کرده‌اند.** **شرح:** «نا‌بود را هستی نیست» — بدن پیش از زادن نبود، پس از مرگ نخواهد بود و حتی در اکنون نیز هر دم در حال زوال است. معنایش این است که این بدن در هیچ یک از سه زمان — گذشته، آینده یا حال — به صورت یک وجود مثبت موجود نیست. پس، نا‌بود (غیر‌حقیقی) است. به همین‌سان، این کل جهان نیز وجود مثبتی ندارد؛ آن هم نا‌بود است. این بدن نمونه‌ای کوچک از جهان است. پس، از طریق دگرگونی‌های بدن، دگرگونی کل جهان را درمی‌یابیم: که این جهان پیش از این وجود نداشت، پس از این وجود نخواهد داشت و حتی در اکنون نیز در حال زوال است. کل جهان پیوسته چون هیزم در آتش زمان می‌سوزد. آن‌گاه که هیزم می‌سوزد، زغال و خاکستر بر جای می‌ماند، اما آتش زمان جهان را به گونه‌ای بی‌همتا می‌سوزاند که هیچ‌چیز مانند زغال یا خاکستر بر جای نمی‌ماند. جهان را به نیستیِ محض می‌کاهد. از این رو گفته شده: نا‌بود را هستی نیست. «بود هرگز زوال ندارد» — آن‌چه وجود حقیقی است، هرگز زوال نمی‌پذیرد. یعنی حتی آن‌گاه که بدن پدید نیامده بود، درون‌ماینده (دهی) بود؛ حتی آن‌گاه که بدن نابود شود، درون‌ماینده خواهد ماند؛ و حتی در اکنون نیز، با وجود بدنِ دگرگون‌شونده، درون‌ماینده دقیقاً همان‌گونه که هست در آن باقی است. به همین‌سان، حتی آن‌گاه که جهان ظهور نیافته بود، حقیقتِ برتر (پاراماتما تَتّوا) بود؛ حتی آن‌گاه که جهان زوال یابد، حقیقتِ برتر خواهد ماند؛ و حتی در اکنون نیز، با وجود جهانِ دگرگون‌شونده، حقیقتِ برتر دقیقاً همان‌گونه که هست در آن باقی است. نکته‌ای ژرف: ما جهان را تنها یک بار می‌بینیم، نه بار دوم. دلیلش این است که جهان هر دم در حال دگرگونی است. پس، چیزی که لحظه‌ای پیش بود، لحظه‌ای بعد همان نیست — همان‌گونه که هنگام تماشای سینما، تصویر بر پرده ثابت به نظر می‌رسد، اما در حقیقت هر دم دگرگون می‌شود. چون فیلم بر دستگاه به سرعت حرکت می‌کند، دگرگونی چنان شتابان رخ می‌دهد که چشمان ما قادر به درک آن نیست. نکته‌ای ژرف‌تر این که، در حقیقت، جهان حتی یک بار نیز دیده نمی‌شود. دلیلش این است که ابزارها — بدن، حواس، ذهن، عقل و... — که از طریق آن‌ها جهان را می‌بینیم و تجربه می‌کنیم، خود بخشی از جهان هستند. پس، در حقیقت، جهان توسط خود جهان دیده می‌شود. آن‌چه کاملاً بی‌ارتباط با بدن-جهان است، خودِ حقیقی (سْوَروپ) است. از منظر آن خود، جهان اصولاً دیده نمی‌شود. معنایش این است که در خود، هیچ ادراکی از جهان نیست. ادراک جهان تنها در نسبت با جهان رخ می‌دهد. این ثابت می‌کند که خود هیچ‌گونه رابطه‌ای با جهان ندارد. دوماً، بدون یاری جهان (بدن، حواس، ذهن، عقل)، خودِ آگاه نمی‌تواند هیچ کنشی انجام دهد. این ثابت می‌کند که کنش تنها در جهان وجود دارد، نه در خود. خود هیچ‌گونه رابطه‌ای با کنش ندارد. سرشت جهان، کنش و اشیاء است. از آن‌جا که خود با نه کنش و نه اشیاء رابطه‌ای ندارد، ثابت می‌شود که کل جهان، شامل بدن، حواس، ذهن و عقل، ناموجود است. تنها حقیقتِ برتر (پاراماتما تَتّوا) است که وجود دارد و بی‌آنکه وابسته باشد، همه‌چیز را روشن می‌سازد و پشتیبانی می‌کند. «حقیقت هر دو را به‌راستی بینندگانِ گوهر درک کرده‌اند» — بزرگانِ دانای گوهرِ هر دو — بود و نابود، درون‌ماینده و بدن — حقیقت آن‌ها را دیده‌اند، گوهرِ آن‌ها را استخراج کرده‌اند: که تنها یک حقیقت وجود دارد. گوهر شیءِ نابود نیز همان بود است و گوهر شیءِ بود نیز همان بود است. یعنی گوهر هر دو، یک بودِ واحد است؛ گوهر هر دو در وجود مثبت‌اش یکی و همان است. پس، آن‌چه توسط بزرگانِ دانای گوهرِ بود و نابود شناخته می‌شود، تنها یک حقیقت است. وجودی که به نظر می‌رسد متعلق به نابود است، آن نیز در حقیقت تنها از آنِ بود است. تنها از طریق وجودِ بود است که نابود، موجود به نظر می‌رسد. این همان بود است که «پارا پرکْریتی» (گیتا ۷.۵)، «کْشِترَجْنا» (گیتا ۱۳.۱۲)، «پوروشَه» (گیتا ۱۳.۱۹) و «اَکْشَه» (گیتا ۱۵.۱۶) نامیده می‌شود. نابود نیز «آپارا پرکْریتی»، «کْشِترَه»، «پرکْریتی» و «کْشارَه» نامیده می‌شود. آرجونا بر بدن‌ها اندوهگین است و می‌پندارد اگر جنگ شود خواهند مرد. پروردگار بر این می‌فرماید: آیا اگر جنگ نشود نخواهند مرد؟ نابود قطعاً خواهد مرد و پیوسته در حال مردن است. اما آن‌چه درون آن سرشتِ بود را دارد، هرگز زوال نخواهد پذیرفت. پس، اندوه تو تنها نادانی است. در بند یازدهم آمده است که خردمندان بر مردگان یا زندگان اندوه نمی‌خورند. بندهای دوازدهم و سیزدهم جاودانگی درون‌ماینده را با واژه «دهیرَه» (ثابت‌قدم) توصیف می‌کنند. بندهای چهاردهم و پانزدهم ناپایداری جهان را توصیف می‌کنند و در آنجا نیز واژه «دهیرَه» به کار رفته است. به همین‌سان، اینجا (در بند شانزدهم) تمایز میان بود و نابود بیان شده و در آن واژه «تَتّوا‌دْرِشی» (بیننده گوهر) ظاهر می‌شود. هدف از به کار بردن اصطلاحات «پَنْدیتَه» (خردمند)، «دهیرَه» و «تَتّوا‌دْرِشی» در این بندها، اشاره به این است که آنان که دارای تمییز و فهم هستند، اندوه نمی‌خورند. اگر اندوه پدید آید، آنان دارای تمییز نیستند، فهم‌مند نیستند. **پیوند:** آنچه بود و نابود است، در دو بند بعدی شرح داده می‌شود.